تبليغاتX
سیر تکاملی یک دانشجوی پزشکی

سیر تکاملی یک دانشجوی پزشکی

Bienvenue sur mon blog

100

نمایشگاه کتاب

سفر کاری مامانم به تهران شد یه توفیق اجباری واسه رفتن به نمایشگاه کتاب. چهارشنبه صبح بعد از این که کار اداری مامانم انجام شد (که یه سری اتفاق های خوب افتاد و درموردش به موقع اش اینجا می نویسم) با مترو راه افتادیم سمت نمایشگاه کتاب. مترو بسیار شلوغ بود و تا برسیم مصلی من له و لورده (به قول آقای همساده داااغون ها داغون) شدم!

شروع کردیم از غرفه های مربوط به ناشران دانشگاهی  که غرفه های 13 تا 21 بود.من بیشتر وقتم رو تو غرفه های اندیشه رفیع و گلبان و ارجمند و نسل فردا گذروندم و مقادیر بسیار زیادی خرید کردم، فقط بدی نمایشگاه اینجا بود که امسال انتشارات تیمورزاده تو نمایشگاه غرفه نداشتن و یه سری از کتاب هایی که بیشتر از بقیه لازمشون داشتم مال این انتشارات بود که متاسفانه نتونستم بخرم.

هم من و هم مامانم خریدامون رو از همون غرفه های انتشارات دانشگاهی کرده بودیم و دیگه حال و حوصله گشت و گذار تو بقیه بخش ها رو نداشتیم و صد البته که فعلا کتابی به غیر از اینا لازم نداشتیم بیخیال بقیه نمایشگاه شدیم و برگشتیم.

موقع برگشت مترو بسیار خلوت بود طوری که تونستیم بشینیم!!!

خواهر جان هم که قرار بود بیاد واسه خودش کتاب های کنکور بخره موقعی که رسیدیم نمایشگاه کتاب اعلام کرد که نظرش عوض شده و فعلا قصد خرید کردن نداره و می ترسه تا سال بعد سوالا و کتاب ها عوض بشن به خاطر همین چند تا غرفه رو با ما اومد بعدشم حوصلش سر رفت و رفت تو محوطه نمایشگاه رو پله ها نشست! بعدشم کلی ما رو معطل کرد که چی؟ باید بره از هایدا ساندویج سرد بخره (کلا بچه ام این همه وقت گذاشت اومد تهران که بره هایدا! حالا خوبه شهر خودمون هم می تونست این کار رو انجام بده!)

خوب اینم از ماجرای نمایشگاه رفتن ما!

+گوش کنید: Spice Girls-Viva Forever (لیریک در ادامه مطلب)

________________________________________________________________________


برچسب‌ها: استاجری, موسیقی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

99

یک پنج شنبه خوب

گفته بودم که پنج شنبه ها گرند راند داریم. اولین روزی که رفتیم بخش جراحی چیف رزیدنت بهمون گفت پنج شنبه ها روز ضایع شدن اکسترن هاست، گفت پنج شنبه ها خیلی ها مثل لبو می شن! راست هم می گفت دو تا پنج شنبه ای که گذشت واقعا حال گیری بود مخصوصا پنج شنبه گذشته که یکی از اتندها حال دو تا از بچه ها رو اساسی گرفت!

اما دیروز یه گرند راند عالی داشتیم مثل راندهای بخش قلب که بار آموزشیش خیلی بالا بود و کلی چیز یاد گرفتیم.

سراغ هر بیماری که می رفتیم، اتند از اکسترنی که مسئول اون بیمار بود می پرسید از این بیمار چی یاد گرفتی؟ می گفت هر بیمار مثل یه اطلس زنده و دوست داشتنیه که حالا که در اختیار شماست باید سعی کنید تا اونجایی که می تونید ازش چیز یاد بگیرید.

می گفت سراغ هر بیماری که می رید اول یه کم باهاش صحبت کنید تا بهتون اعتماد کنه و بعد که می خواید physical exam  انجام بدید اول از بیمار اجازه بگیرید و بعد کارتون رو شروع کنید نه مثل خیلی از رزیدنت ها که وقتی که بیمار خوابه میان بالا سر مریض و بدون اینکه بیمار رو بیدار کنن شروع می کنن به معاینه، می گفت خودتون رو بذارید جای این بیمارها، دوست دارید کسی باهاتون اینطوری رفتار کنه؟ (چندین و چندین بار رزیدنت ها به ما گفتن وقتی بالا سر مریض می رید لازم نیست اجازه بگیرید و همین که شروع کردید به صحبت پتوی بیمار رو بزنید کنار و کارتون رو شروع کنید)

خلاصه این که این راند علاوه بر نکات آموزشی خیلی خوبی که داشت یه سری نکات اخلاقی هم یاد گرفتیم که بهتر از نکات آموزشیش بود.

کاش همه اتندهامون اینقدر ماه بودنخیال باطل

+گوش کنید: سلام


برچسب‌ها: استاجری, موسیقی
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

98

یک روز در اتاق عمل

طبق برنامه ریزی های انجام شده قرار بود امروز من و دوستم بریم اتاق عمل و از روز قبلش اسم هامون رو داده بودیم به یکی از رزیدنت های سال یک که با اتاق عمل هماهنگ کنه تا بهمون لباس بدن. 

بعد از مورنینگ و راند (به جای راند کردن استادمون مبحث معده که نصفش از جلسه پیش مونده بود رو واسمون تدریس کرد) رفتیم و از همون رزیدنته پرسیدیم که اتاق عمل رو هماهنگ کردن یا نه؟ که فرمودن کلا یادم رفته بود!!! بعدشم بهمون گفت برید دم در اتاق عمل بایستید تا من بیام. 

خلاصه ما رفتیم و یه ربعی اونجا منتظر بودیم ولی خبری نشد که نشد! رفتیم بخش که ببینیم چه خبره که دیدیم رزیدنت مربوطه دارن با اتندمون مریض ها رو ویزیت می کنن. در همون حین بود که کد ( CPR)114، داخلی اعصاب رو پیچ کردن. 

من و دوستمم بدو بدو رفتیم داخل اعصاب. یه آقای پیری بود که داشتن ماساژ قلبی رو انجام می دادن. اینترنی که داشت ماساژ رو انجام می داد چنان با قدرت این کار رو انجام می داد که هر آن احتمال شکستن دنده هاش می رفت. خلاصه حدودا 20 دقیقه ای سی پی آر رو انجام دادن ولی مریض برنگشت. اونا همچنان در حال سی پی آر بودن ولی من حوصله ام سر رفت و دلم می خواست برم اتاق عمل. 

دوباره رفتیم سمت اتاق عمل و شکر خدا یکی از رزیدنت های سال دو دم در اتاق عمل بود و بهش گفتیم که قرار بود هماهنگ کنن که ما بیایم ولی هماهنگ نکردن، که خودش رفت و با مسئول اونجا هماهنگ کرد ولی واسه لباس دادن کارت دانشجویی می خواستن که دوباره مجبورشدیم بریم پاویون تا کارت بیاریم. 

القصه بالاخره ما وارد اتاق محیط اتاق عمل شدیم و رفتیم سمت رختکن تا لباس ها رو عوض کنیم ولی چشمتون روز بد نبینه، لباس ها آنقدر گشاد بودن که سه نفر همزمان توش جا می شد (باور کنید اغراق نمی کنم خیلی گشاد بودن).

قیافه من و دوستم آنقدر خنده دار شده بود که تا یه ربع تو رختکن همدیگه رو نگاه می کردیم و ریسه می رفتیم از خنده. آنقدر خندیدم که گلوله گلوله داشت از چشمم اشک میومد. بعدشم رفتیم دو جفت دمپایی مال دهه 70 پیدا کردیم وپوشیدیم و رفتیم سمت اتاق عمل ها.

 6-7 تا اتاق عمل بود، اولش رفتیم تو یکی از اتاقای عمل که داشتن یه پولیپ از (نمی دونم رکتوم بود یا کولون) بر می داشتم و ما دقیقا آخرش که داشتن پانسمان می کردن رسیدیم. بعدش یه دوری زدیم تو اتاق های عمل دیگه و دیدم که یه عمل هرنی اینگوئینال می خواد شروع بشه و ما تندی رفتیم همونجا.

به ما گفتن 50 سانت با فاصله از وسایل استریل بایستید تا آن استریل نشه. خوب ما حساب طول و عرض خودمون رو داشتیم ولی این مانتوها اونقدر گشاد بودن که چندین و چند سانت به عرضمون اضافه کرده بودن و صد البته که ما حواسمون به این عرض اضافه شده نبود و به خاطر همین سه بار بهمون اخطار دادن که فلان جا رو آن استریل کردین! عمل جالبی بود. 

بعدش دوباره یه دوری زدیم تو اتاق عمل ها که یه عمل جالب دیگه پیدا کنیم که رسیدیم به یه کوله سیستکتومی به روش لاپاراسکوپیک (برداشتن کیسه صفرا بدون اینکه برش جراحی ایجاد کنن و فقط شکم رو از سه جا سوراخ می کنن). اینم عمل جالبی بود. 

بعدشم دیگه ما از سر پا ایستادن خسته شده بودیم و می خواستیم بریم پاویون ولی دوباره یه گشت دیگه زدیم که ببنیم چه عمل هایی دارن انجام می دن. تو یکی از اتاق عمل ها قرار بود بیماری رو عمل کنن که سرطان مری و معده داشت و می گفتن عمل خیلی طولانی ای هستش. ما هم دوست داشتیم بریم ببینیم ولی اتاق عمل خیلی شلوغ بود و واسه ما جا نبود!

+پ.ن: زانوهای هر دو تا پام به شدت درد می کنن.

پ.ن2: صبح ها همین که از خواب بیدار می شم، این آهنگ رو با صدای بلند می ذارم پخش شه که بقیه بیدار شن.

+عکس دمپایی ها در ادامه مطلب


برچسب‌ها: استاجری, موسیقی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

97

سلام

این که یه مدتی نبودم به خاطر این بود که بخش جراحی اصلا اونجوری نبود که فکرش رو می کردم و حسابی خورد تو ذوقم و واقعا چیزی برای نوشتن درموردش نداشتم.

بدترین چیز این بخش اینه که هرکس یه انتظاری داره از ما، مثلا اتندمون میگه شما باید سی تی اسکن و MRI مریض ها رو بتونید بخونید، یه رزیدنت دیگه میگه الان شما در اون حد اطلاعات ندارید که بتونید سی تی و اینا رو تفسیر کنید الان از شما انتظار میره که گرافی های قفسه سینه و شکم و لگن رو تفسیر کنید (که به نظر منم حرف رزیدنته معقول تره) یا مثلا یکی از رزیدنت ها میگه حتما بیاید اتاق عمل این یکی میگه الان به درد شما نمی خورده برید اتاق عمل یا مثلا یکی از رزیدنت ها به ما گفت نت های شما باید از نت های رزیدنت ها جدا باشه، ما هم اطالعت امر کردیم و تو پرونده یکی از بیمارها برگه اول رو خالی گذاشتم واسه رزیدنت و تو برگه دوم نت خودم رو نوشتم، فرداش دیدم رزیدنته برگه اولیه رو تا کرده و زیر نت من نت خودش رو نوشته و .... که کلا باعث میشه هر روز که میگذره ما گیج تر و گیج تر بشیم.

دیروز یکی از اتندها گفت عمرتون رو تلف نکنید و منتظر نباشید یکی بیاد دستتون رو بگیره و بهتون چیز یاد بده، اینجا باید خودتون دنبال یاد گرفتن باشید

اساسی ترین مشکل اینجاست که بخش قبلی ما قلب بود، اونجا ما هر روز راند داشتیم و بار آموزشی راندها واقعا بالا بود ولی تو این بخش خبری از راند نیست تو این مدت فقط دو بار یکی از رزیدنت ها واسمون راند کرده اونم تئوری نه این که بریم بالا سر مریض (البته دو تا گرند راند هم داشتیم)، بخش قلب اکثر مواقعی که سوال داشتیم رزیدنت ها رو راحت می تونستیم پیدا کنیم و ازشون سوال بپرسیم ولی بخش جراحی خیلی کمتر پیش میاد که رزیدنت رو ببینی (احتمالا به خاطر اینکه می رن اتاق عمل).

یه چیز دیگه اینکه در این بخش اکسترن بدو پرونده بدوئه، یعنی تا پرونده رو بر میداری که نت بنویسی پرستاره میگه پرونده رو بده باید اردرهاش رو چک کنم، یه کم بعد که دوباره می خوای نت بذاری انترنه میگه پرونده رو لازم دارم، یه کم بعد مریض باید بره رادیولوژی پرونده رو هم میبره

دوبار بخیه زدن دیدم، یکیش بخیه زدن محل جراحی یه آپاندیس پرفوره و یکیش هم زیر بغل یه پسره که از رو داربست افتاده بود پایین.

اینم مربوط میشه به روز چهارشنبه که مورنینگ مشترک داشتیم:

بخش جراحی هر روز صبح ساعت 7.5 مورنینگ داریم به جز چهارشنبه ها که مورنینگ مشترک با داخلی ها داریم و پنج شنبه ها که مورنینگ نداریم و به جاش گرند راند داریم. گرند راند اینجوریه که صبح ساعت 8 چند تا از اتندها با همه رزیدنت ها و اینترن ها و استاجرها می رن بالا سر یکی از مریض ها و در مورد اون کیس بحث می کنن. اولین نفری هم که ازش می خوان بیمار رو پرزنت کنه استاجر اون مریضه که گیر می دن به شرح حال و نوتی که نوشتی و ....

امروز طبق عادت هر روز صبح من و چند تا از دوستام نشسته بودیم تو کلاس و منتظر این که مورنینگ شروع بشه که یکی از انترن ها اومد و گفت که امروز مورنینگ مشترکه چرا اینجا نشستین؟ آخ قربون حواس جمعمون برم که روزهای هفته مونم قاطی کردیم!

امروز واسه مورنینگ مشترک خود بیمار رو هم آورده بودن. یه آقای پیری بود که به گفته خودش موقع بنایی که داشته آجر پرت می کرده یه دردی تو قفسه سینه راستش احساس کرده و بعد از اون هم برستش متورم و ملتهب شده. بعد از مراجعه و گرفتن عکس رادیوگرافی متوجه شدن یه توده ای تو ریه راستش داره . حالا صحبت اینجا بود که چرا برستش متورم شده؟ که طبق نظر یکی از اتندها احتمالا تورده بدخیم هست و متاستاز به دنده داده که در اثر یه حرکت سریع دچار شکستگی شده و هماتوم تشکیل شده.

دلم خیلی به حال پیرمرده سوخت، خیلی. حتی گریه ام گرفت وقتی اتندمون گفت که خانمش هم به خاطر کنسر مری تو خونه بستریه و حتما هم که وضع مالیش هم خوب نیست که بتونه از پس هزینه های درمان سرطان خودش و خانمش بربیاد. 

+گوش کنید و لذت ببرید: Vangelis- Rachel's Song

+پ.ن: پذیرای هرگونه نظر در مورد تغییر نام نویسنده وبلاگ هستم!

پ.ن: اگه دوست دارید کمک کنید ،کلیک کنید


برچسب‌ها: استاجری, موسیقی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

96

اولین روز جراحی:

مورنینگ ها جراحی ساعت 7.30 شروع میشن و موکدا هم رو در کلاس نوشتن که بعد از ساعت 7.30 وارد کلاس نشید!

صبح خیلی سختم میومد به این زودی از خواب بیدار شم ولی خب چاره ای نبود!

خلاصه که ساعت 7.15 رسیدم بیمارستان. اولش رفتم کتابخونه چون می خواستم وسایلام رو بذارم تو سالن مطالعه و بعد از مورنینگ ببرم پاویون ولی سالن مطالعه بسته بود!

بعد رفتم پاویون که یه کمد بگیرم ولی خانمه فرمودن که من مسئول شیفت شبم و نمی تونم بهت کلید بدم صبر کن تا همکار شیفت صبح بیاد. منم که دیدم داره نزدیک ساعت 7.30 میشه همونجا روپوشم رو عوض کردم و با وسایلم رفتم سمت کلاس.

اونجا مسئول آموزش رو دیدم و ازش یه سوالی پرسیدم که اونم گفت اکسترن های جراحی از 15 میان نه امروز!! ولی حالا که اومدین برین مورنینگ رو. بهش گفتم این وسایل رو چی کار کنم حالا؟! گفت بذارشون اینجا گوشه اتاق کسی کارشون نداره. بعدش فقط من و دوستم رفتیم مورنینگ، مورنینگشون امروز معرفی کیس نداشت و فقط درمورد یه مقاله ایی که بررسی و مقایسه بین لاپاراسکوپی و لاپاراتومی بود.

تازه موقعی که مورنینگ تموم شد و می خواستیم بریم بیرون از کلاس یکی از پسرهای اینترن وایستاد کنار که ما اول از در رد شیم. بسی خوشحال شدیم که یکی تحویلمان گرفت چون معمولا کسی واسه سال پایینی ها همچین کاری نمی کنه!

از گروه 8 نفره ما فقط 4 نفر اومده بود. خیلی خوب شد که از فردا شروع می شد چون سرم به شدت درد می کرد و به خاطر اینکه دیشب فقط سه ساعت خوابیده بودم گیج و منگ بودم.

اینم از امروز!

پ.ن: من عااااشق این آهنگم، معنی و مفهومش رو خیلی دوست دارم (لیریکش رو می ذارم ادامه مطلب)


برچسب‌ها: اکسترنی, موسیقی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

95

آآآآآآآآآآخ که تعطیلات چرا اینقدر زود تموم شد، من الان غمگینم!!!! افسوس

بخش بعدیمون جراحیه به مدت دو ماه. امیدوارم مثل بخش قلب خوب باشه

به جای سیزده به در، پنج شنبه رفتیم ده به در به خاطر این که دایی جان داشتن تشریف می بردن و 13 ام نبودن (من کشته مرده اینم که این فک و فامیل ما تمام مناسبت ها رو دقیقا در همون روزش برگزار می کنندروغگو پارسال جشن شب یلدا رو هم یه هفته زودتر برگزار کردیم به خاطر اینکه مامانم می رفت مشهد)

یه مدتیه شب ها قبل از خواب آناتومی گری رو می بینم، بعد نکته جالبش اینه که چند بار خواب دیدم که تو این سریال منم یکی از رزیدنت ها هستم و دارم ایفای نقش می کنم! فکر کن یعنی من کی می شم رزیدنت؟خیال باطل

پ.ن: گاهی وقت ها لازمه آدم یه تنوعی تو موزیک هایی که گوش میده ایجاد کنه، منم چند روزیه افتادم تو خط گوش دادن آهنگ هایی در این سبک: تصنیف یاران از استاد صدیق شریف


برچسب‌ها: اکسترنی, موسیقی
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

94

تعطیلات داره تموم میشه و من هنوز اونجوری که باید و شاید درس نخوندنم. امتحان بخش قلب موند برای بعد از عید و طبق برنامه ریزی من باید تا الان یه دور پارسیان رو تموم میکردم ولی تازه نصفش کردم!

و ادامه خاطرات بخش قلب:

موقع راند رفتیم بالای سر یکی از مریض ها تو سی سی یو که یه خانم حدودا 70 ساله بود، موقعی که یکی از اکسترن ها داشت نوتی رو که نوشته بود رو می خوند خیلی جدی برگشت به ما گفت اینقدر دلم می خواست دو برگ کاهو بخورم! من و دوستم هم تعجب زده همدیگه رو نگاه کردیم که این داره چی میگه و دلمون به حالش سوخت! بعد از این که توضیحات استادمون درمورد همین بیمار تموم شد بهش گفتیم که بیمار کاهو می خواد. استادمون هم گفت جدی نگیرید داره هذیون میگه!

در راستای همین مورد هذیان گفتن یه خانم دیگه تو سی سی یو بستری بود که همینجوری واسه خودش حرف می زد و می خندید بدون اینکه کسی پیشش باشه. یه بار ما رفتیم بالا سرش اولش که متوجه ما نبود انگاری که یکی رو داشت روبروش می دید و باهاش صحبت می کرد. بعدش که ما بهش سلام کردیم و متوجه حضور ما شد یکم باهاش صحبت کردیم و حال و احوالش رو پرسیدیم که سوالا رو درست جواب می داد یعنی جواباش بی ربط نبودن یه کم بعد  برگشت بهمون گفت من خونه همتون اومدم ها!!!

باز هم در همین راستا یه آقایی بود که اونم تو سی سی یو بستری بود، بهیار واسش لگن آورد و بعد از این که کارش رو انجام داد بردش، یه کم بعد اومد گفت ای بابا چرا شلوارت رو نپوشیدی؟ گفت من می رم تا برگردم شلوارت رو پوشیده باشی ها! رفت و یه کم بعد که اومد دوباره گفت بابا جان زشته اینجا خانم میاد و میره شلوارت رو بپوش! دوباره رفت و برگشت ولی آقاهه هنوز شلوارش رو نپوشیده بود! بهیاره گفت بابا خواهش می کنم شلوارت رو بپوش، آقاهه هم گفت من دستشویی دارم، بهیاره گفت ای بابا من که یه کم پیش واست لگن آوردم و کارت رو کردی. پیرمرده هم گفت نه، کی آوردی؟ یعنی اوضاعی بود بیا و ببین، من داشتم واسه تخت بغلی که پارتیشن کناری تخت اون آقاهه بود نت می نوشتم که با شنیدن صداشون نت نوشتن رو ول کردم و داشتم مکالماتشون رو گوش می دادم ولی آخرش نفهمیدم بالاخره کی شلوارش رو پوشید چون یه کم بعدش راند شروع شد و من رفتم!

رفته بودیم درمانگاه با یه خانم دکتر که اتندمون بود و یه آقای رزیدنت و من و دوستم. یه پیرمردی اومده بود واسه چکاپ که البته من دقیقا متوجه نشدم مشکلش چی بود چون موقعی که اتندمون داشت ازش شرح حال می گرفت رزیدنته داشت واسه ما نوار قلب بیمار قبلی رو توضیح می داد، حالا بعد از اینکه اتندمون نسخه اش رو نوشت یه چیزی یادش افتاد که بگه بعدش برگشته به رزیدنته می گه ببینید آقای دکتر .....(اسم اتندمون که خانم هستش) (یعنی آقاهه فکر کرده بود که رزیدنته دکتر اصلیه هستش، حالا خوبه از اول که انتدمون ازش شرح حال گرفته بود و واسش نسخه نوشته بود نگفته شما چرا می نویسی بده به آقای دکتر!)

بعدش که آقاهه متوجه اشتباهش شد که دکتر رو عوضی گرفته در پایان عرایضش فرمود خانم دکتر یه مشکلی هم دارم که نمی تونم به شما بگم باید به آقای دکتر بگم! همون موقع ما هم داشتیم یه بیمار رو معاینه می کردیم و پشت پرده بودیم که نزدیک میز آقای رزیدنته بود. واسه من هم خیلی جالب بود بدونم مشکلش چیه به خاطر همین گوشام رو تیز کردم ببینم چی میگه. مشکل در erection داشت! پیرمرده واقعا پیرمرد بودها یعنی خیلی پیر بود. واسم جالب بود که تو یه همچین سن و سالی هم به فکر این مشکلاتشون هستن. به خاطر اینکه نیترات می گرفت نمی شد بهش سیلدنافیل داد واسه درمان مشکلش ولی خیلی اصرار داشت که حتما واسش دارو بده، رزیدنته هم می گفت پدر جان باید بری پیش یه ارولوژیست ولی طرف گوشش بدهکار نبود که هی میگفت یه دارو بهم بده من پیش یه دکتر دیگه نمی رم!

 +گوش کنید: Somewhere Only We Know 


برچسب‌ها: اکسترنی, موسیقی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

93

امروز (چهارشنبه 24 اسفند) رفتیم اتاق عمل. عمل CABG (Coronary Artery Bypass Graft) بود. کسایی که جواب آنژیوشون 3VD (3 Vessel Disease) باشه یعنی سه تا رگ کرونری اصلیشون گرفته باشه یکی از گزینه های درمانی عمل CABG هست.

امروز صبح سر راند استاد حسابی حالمون رو گرفت و آخر سرشم بهمون گفت خیلی گیجین! این استاد ما انتظار داره ما همه چیز رو کامل و دقیق بلد باشیم و گرنه استادای دیگه بهمون می گفتن گروه خوبی هستین و اطلاعاتتون هم خوبه ولی این استاد تا جایی که می تونه حالمون رو می گیره!

قبل از اینکه راند شروع بشه ما رفتیم با مسئول اونجا هماهنگ کنیم که ایشون هم مقادیر متنابهی ناز کردن و اینا، آخر سرشم گفتن شما که اصلا لباس مخصوص اتاق عمل ندارین چه جوری می خواین بیاین؟ ما هم گفتیم دیروز دو تا از همگروهی هامون اومدن و همین جا بهشون لباس دادن ایشون هم فرمودن اگه لباس اضافی بود بهتون میدیم و می تونید بیاید داخل اتاق عمل (یعنی فکر کن تو یه بیمارستان تخصصی با اون همه امکانات دو تا لباس اضافی اتاق عمل نیست، بهانه از این بدتر پیدا نکرده بود).

خلاصه با این حال گرفته ی بعد از راند من و دوستم رفتیم دم در اتاق عمل. شکر خدا اون خانمی که ما باهاش صحبت کرده بودیم سر عمل بود و یه خانم دیگه ای اومدن و بر عکس اون خانم قبلیه کلی تحویلمون گرفتن و دو دست لباس دادن بهمون.

لباسه یه سایز واسم بزرگ بود ولی خیلی هم بد نبود. لباس ها رو که پوشیدیم دنبال اون خانومه رفتیم سمت یکی از اتاق عمل ها. قبل از این که وارد بشیم خانمه بهمون گفت به هیچ وجه داخل اتاق عمل حرف نزنید، به هیچی دست نزنید، از اون جایی هم که پرده کشیدیم نرید اون ور، مواظب باشید موهاتون نریزه و از این جور حرف ها!

ما وارد اتاق عمل شدیم و اون خانمه اینقدر که ما رو ترسونده بود که حرف نزنید و اینا ما هم عین گاوها(بلانسبت شما) به هیچ کس سلام ندادیم و همین جوری رفتیم بالا سر مریض. به همین خاطر جراح هم کاملا ما رو تحویل گرفت و کاملا توضیح داد که چی به چیه!!!!دروغگو

حالا جالبه جراحه داشت با رزیدنتش شوخی می کرد و می خندید، چرا خانمه به ما گفت اصلا حرف نزنید نمی دونم؟!

پرده ایی که کشیده بودن بین سر مریض و قفسه سینه اش بود و ما حق نداشتیم بریم اون ور. پس بالای سر مریض رفتیم رو یه چار پایه تا ببینیم چه رخ می دهد.

قلب نمی تپید و جراح داشت یه رگ رو پیوند می زد به یکی ازعروق کرونر. خیلی کار ظریف و دقیقیه. من که عمرا نمی تونم. خانم تکنسین می گفت عمل معمولا 7 ساعت طول می کشه و ما بعد از یک ساعت و نیم خسته شدیم یعنی دیگه تحمل سر پا ایستادن رو نداشتیم!

جراح از تو RCA (right coronary artery) یه پلاک آترواسکلروزی درآورد و دادش به یکی از تکنسین ها اتاق عمل. بعدش یه کم بعد جراحه به تکنسینه گفت پلاک رو چی کار کردی؟ اونم گفت نمی دونم انداختمش رفت!! جراح هم عصبانی شد و گفت مگه من بهت نگفتم باید این رو نگه داری تا بفرستیمش پاتولوژی. آخرشم پلاک پیدا نشد!

بعد از این که هر سه تا رگ رو پیوند زد وصلشون کرد به آئورت. بعدش قلب رو از bypass آف کرد و قلب شروع کرد به تپیدن. بعدشم که ما حسابی خسته شدیم پا شدیم اومدیم بیرون!

ولی کلا اتاق عمل اون جذابیتی رو که فکر می کردم واسم داشته باشه رو نداشت!

 پ.ن: یه سایت واسه کاردیولوژی که یکی از رزیدنت ها بهم معرفی کرد و منم معرفیش می کنم به شما: cardiology site 

شهرزاد جان که سوال پرسیده بودی واسم آدرست رو نذاشتی همین جا جواب می دم: من اون دانشگاهی که پرسیدین درس نمی خونم، در مورد سنگینی کار و مسئولیت انترن ها هم اطلاعی ندارم.


برچسب‌ها: اکسترنی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت   توسط فیزیوپات  | 

92

بخش قلب تموم شد ولی من دلم تنگ میشه ....

برای استرس های روز چهارشنبه که همش دعا دعا می کردم دکتر ش نیاد

برای همه رزیدنت های مهربون بخش قلب

برای همه اتندهامون که می دونستن ما تازه اول راهیم و واسه یاد گرفتن اومدیم به جز دکتر ش

برای اشتباهی سوار آسانسور شدن ها موقعی که می خواستیم بریم کت لب به جاش از اتاق عمل سر در بیاریم

برای بوی خوب غذای بیمارستان که حتی یه لقمه هم بهمون ندادن (واقعا بوی غذاهای این بیمارستان برخلاف بیمارستان های دیگه عالی بود طوری که من که از چلو مرغ بدم میاد وقتی بوش رو شنیدم هوس کردم)

برای غذاهای رزیدنت ها که سر ظهر واسشون می ذاشتن تو پاویون تا موقعی که از بخش میان بخورن و هر دفعه دلم می خواست یکیشون رو کش برم

برای شوخی های بامزه دکتر ر و دکتر ک

برای اون اول ها که چند دفعه مریض ها به ما دخترها گفتن خانم پرستار

برای اون جمعه ای که من و دوستم مثل جوگیرها پا شدیم رفتیم بیمارستان

برای مورنینگ ها و ژورنال کلوب های قلب

برای یکی از رزیدنت های قلبمون که موقعی که کیس مورنینگ رو پرزنت می کرد اونقدر سریع حرف می زد که اصلا نمی فهمیدی چی داره میگه و مجبور بودی لب خونی کنی

برای شیرینی هایی که به مناسبت های مختلف رزیدنت ها می آوردن واسه مورنینگ

برای بیمارستان قلب

و خیلی چیزهای دیگه

پ.ن:چند تا یادداشت دیگه هم درمورد بخش قلب نوشتم که می ذارمشون تو وبلاگ.

پ.ن2:یادم نمی ره چقدر ناراحت بودم واسه اینکه بخش اولمون قلب شد و داخلی نشد و روز اول با ناراحتی فراوان رفتم بخش ولی از فرداش عاشق بخش قلب شدم.

پ.ن3: در راستای اهداف بکش و خوشگلم کن صورتم مثل یه گوجه فرنگی پف کرده!

پ.ن4: گوش کنید: بهار بهار

 پ.ن 5: این اس ام اسه قشنگ بود، اینجا هم نوشتمش:

364 روز گذشت .....

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکستن

خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها......

گریه کردیم، خندیدم

حالا فقط یک روز مونده!

یک روز از همه ی اون خاطره هامون تو سالی که گذشت 

سال نو پیشاپیش مبارک


برچسب‌ها: اکسترنی, موسیقی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت   توسط فیزیوپات  | 

91

-بعد از اینکه راند سی سی یوها و بخش زنان تموم شد، استادمون می گه خسته شدین؟ یکی از پسرا می گه نه استاد، استادمون می گه ولی من قیافه های شما رو می بینم افسرده می شم! می گیم آخه چرا؟ میگه قیافه هاتون خیلی ناله اس. یکی تون از این ور وا رفتین، اون یکی تون اون ور آویزون شدین و ..... . بعدشم می گه دیگه نمی خواد بریم بخش مردان، آفید (off).

-ماها یه کتاب خواندن فوری الکتروکاردیوگرام دکتر دوبین رو داریم که هر روز که می ریم راند جز جدایی ناپذیر ماست و هر روز دستمونه ولی دریغ از اینکه یه بار موقع راند بازش کنیم ولی نمی دونم چرا دلمون نمی یاد بذاریمش تو کمد تنهایی بریم راند. اون روز داشتم تو استیشن پرستاری از یکی از رزیدنتها در مورد ECG سوال می پرسیدم و کتابم رو گذاشته بودم اونجا. یکی از پرستارها گفت می تونم کتابتون رو بردارم؟ منم گفتم خواهش می کنم، الان داریم می ریم راند سی سی یو بعدش که اومدیم بخش زنان ازتون می گیرم. بعد از اینکه راند سی سی یوها تموم شد و برگشتیم بخش زنان، داشتیم می رفتیم سمت اتاق آخری بخش که یکی از پرستارها چنان با غلظت صدام کرد خانم دکتررررر که کسی تا حالا اینجوری صدام نکرده بود. یه لحظه باورم شد دکتر شدم. همون پرستاره بود که می خواست کتابم رو پس بده.

-یکی از بیمارای سی سی یو یه آقای 48 ساله با AF (Atrial Fibrillation) بود. برای درمان AF هم می شه از دارو استفاده کرد و هم از شوک. برای این بیمار چون به دارو جواب نداده بود می خواستن از شوک استفاده کنن که همون موقعی بود که ما تو سی سی یو راند داشتیم و شوک دادن به مریض رو هم دیدیم.

اولش یه رزیدنته بیهوشی اومد تا بیمار رو sedate کنه (یعنی نه کاملا بیهوشش کنه و نه کاملا هوشیار باشه)،  بعدش پرستارها دو تا pad چسبوندن رو سینه بیمار که کار همون اتوهایی که تو فیلم ها دیدن باهاش شوک می دن رو انجام می داد. بعدشم 200 ژول شوک دادن بهش. موقع شوک دادن مریض یه تکونی خورد رو تخت که ما بسیار ترسیدیم چون که نمی دونستیم بیمار تکونم می خوره به خاطر اینکه فکر می کردیم شوکش خیلی کمه.

- یه آقایی تو سی سی یو داشتیم که به خاطر MIش بهش استرپتوکیناز داده بودن و به خاطر استرپتوکیناز دچار خونریزی ملتحمه چشم شده بود، میگن طرف چشمش شده بود کاسه خون دقیقا همینجوری بود.

- اگه این آخرین پست امسال باشه پیشاپیش سال نو مبارک، امیدوارم سالی پر از خوبی و خوشی باشه.


برچسب‌ها: اکسترنی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت   توسط فیزیوپات  |